مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

122

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برداشتند . آنگاه روى بفخرتاج كرده ، به او گفت كه : از بهر چه از قصر خود بكوه و هامون بيرون آمده بودى كه اين غول راهزن ، ترا بگيرد ؟ فخرتاج گفت : اى خواجه ، پدر من و اهل مملكت او و بلاد ترك و ديلم ، مجوس‌اند و پرستش آتش ميكنند و در مملكت ، ديرى هست كه او را دير النار گويند و در هر عيد ، دختران مجوس و پرستندگان آتش بدان دير جمع آيند و يك ماه در آنجا مقيم شوند . پس از آن بشهرهاى خويشتن بازگردند . من نيز به عادت معهود با كنيزكان خود بسوى دير بيرون آمده و پدرم دو هزار سوار از بهر پاس من با من بفرستاد كه ناگاه اين غول بر ما تاخت . بعضى را بكشت و بعضى را اسير كرد و در اين قلعه بزندان افكند . و مرا ماجرا همين است . غريب گفت : بيم مدار . كه من ترا بقصر خودت و بنزد پدرت ميرسانم . فخرتاج ، او را دعا كرد . پس از آن ، غريب از نزد او بيرون شد و آن شب را در منزل سعدان بسر برد . بامدادان دست نماز گرفته ، دوگانه بجاى آورد و همچنان غول و قوم غريب يكسره با غريب نماز بجاآوردند . پس از آن غريب رو بسعدان كرده ، گفت : مرا بتفرج وادى ازهار ببر . درحال ، سعدان برخاسته ، با غريب و دليران او و فخرتاج و سواران او همگى بيرون آمدند . سعدان ، غلامان به ذبح كردن گوسفند و طبخ نمودن چاشت بفرمود و او را صد و پنجاه كنيزك بود و هزار تن غلامان داشت كه اشتران و گوسفندان ميچرانيدند . پس غريب بسوى وادى ازهار روان شد و همه آن جماعت با او بودند . چون بوادى ازهار رسيدند ، غريب را از حسن آن مكان عجب آمد و آنجا را چنان يافت كه شاعر گفته : روضة ماء نهرها سلسال * دوحة سجع طيرها موزون 13 آن پر از لاله‌هاى رنگارنگ * وان پر از ميوه‌هاى گوناگون چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .